تبليغاتX

آرزوی آرزوها
آرزوی آرزوها
خدایا ..

لينك | نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387ساعت 19:19 توسط مهدیس و آرزو **|
خدایا ..

لينك | نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387ساعت 19:18 توسط مهدیس و آرزو **|
این روزها پر از سکوتم !!

 

شب تاریک بیم موج و گردابی چنین هایل

 

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها

 

دلم آشوب بود و هیچ چیز آرامم نمی کرد ..

به فکر کارهای درست و غلطی که کردم ..

به فکر تصمیم های درست وغلطم ...

آمدی .. همان لحظه آمدی و حالم بدتر شد ...

با اینکه دعا کرده بودم که بیایی .. با اینکه گریه کرده بودم تا بیایی ..!!

حالم بدتر شد و هیچ چیز نمی توانست آرامم کند ..

دلم لرزید .. اشک از چشمانم سرازیر شد ..!!

می خواستم چیزی بگویم ولی نتواستم .. خندیدم .. خندیدم ..!

آری خنده !!

خنده ای که همه ی وجودم را به آتش کشاند ..

اشک از چشمانم سرازیر شد بی آنکه تو ببینی ..

فکر کردی که می خندم

و

من می دانستم که نباید چیزی بگویم ..

نباید حرفی بزنم

نباید حرف دلم را بگویم

نباید احساسم را بیان کنم و من

سکوت کردم چون می دانستم که راهی جز این ندارم ..

با خودم گفتم ..

شاید حسی گذرا باشد ..

فراموش کردم که در درونم چه آشوبی برپاست !!

و زیر لب تکرار کردم ..

می گذرد .. تمام می شود !!

روزها می گذرد و من هنوز زیر لب می گویم : می گذرد .. تمام می شود !!

 

 

تمام می شود !

 


لينك | نوشته شده در دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 19:35 توسط آرزو|
آرزوهایم !

من باز هم آمدم ..

آمدم تا نبودنت را بسرایم

آمدم تا غصه های دلم را بگویم

آمدم تا راز دلم را فاش کنم

آری دوباره آمده ام ..

با کوله باری از آرزوهای کهنه

آرزوهایی که همه رنگ و بوی تو را داشت

آرزوهایی که همه سرشار از احساس بود

احساسی که سالها همراهم بود .....

آری .. اکنون این منم که تو را می خوانم

صدایم را می شنوی ؟

نگاهم را می بینی ؟

در تاریکی پنهان شده ای ..

و  من به جستجوی تو آمده ام از فراسوی خیالم ...

می یابمت ...... روزی می یابمت !!!!!!!!!

  آن روز دیگر

 

سکوت نمی کنم !!

 

 

 


لينك | نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 13:34 توسط آرزو|
تولد مهدیس جووووونم !!
سلام من برگشتم اما با دستی پر !!!!!!!!!!!!!!!!!!

از همه ی دوستان عزیز خواهش می کنم که به وبلاگ تولد مهدیس جوووووووونم تشریف بیارین ..

 

وعده ی دیدار ما فرداااااااااااااا روز ۳ مرداد ۱۳۸۷ در وبلاگ :

 

http://happybirthday-mahdis.blogfa.com

منتظرتون هستم !!!!!!!!!


لينك | نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 18:59 توسط آرزو|
داستان کوتاه
سر قبر شخصی نوشته شده بود:

کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر بدهم وقتی بزرگ تر شدم متوجه شدم که دنیا خیلی بزرگ است من باید کشورم را تغییر بدهم بعد ها کشورم را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم اینک من در آستانه ی مرگ هستم و می فهمم که:اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید می تونستم دنیا را هم تغییر دهم


لينك | نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 18:54 توسط مهدیس|
خداحافظ تا بعد
من برای یه مدت خیلی کوتاه می رم ..

نمی تونم وبلاگ رو آپ کنم .. اگه مهدیس بتونه آپ می کنه !!

این روزا دیگه حوصله ی هیچ کاری رو ندارم از همه چی خسته شدم .. از این وبلاگ .. از اون یکی ..

از خودم ....

خداحافظ تا بعد !!


لينك | نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت 16:43 توسط آرزو|
شب آرزوها
  

امشب شب آرزوهاست ..

 

   

سکوت را باید شکست !

 

 

سکوت را بشکن !!

 

سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر كه بتوانی چراغی به

 

آن نصب كنی!

آدم ها به دنبال خدا از نردبان بالا می روند ، دریغ از این که خداوند پایین نردبان ایستاده و آن را محکم نگه داشته است. کاشکی آدم ها هم گاهی به پایین نگاه می کردند...

 

 


لينك | نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 22:44 توسط آرزو|
تولدت مبارک

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا

                                                کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا

یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی

                                                 باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا

یاری که دلم خستی در برزخ ما پستی

                                                غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا

هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی

                                                نک سرده مهمان شد تا باد چنین بادا

آن باد هوا را بین  ز افسون لب شیرین

                                                 با نای در افغان شد تا باد چنین بادا

                      خاموش که سر مستم بر بست کسی دستم

                         اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا

آرزو جونم تولدت مبارک من هیچ موقع یادم نمی ره فقط ببخش که الان آپ کردم وقت دیگه ای برام نمونده بود

این شعر از کلیات شمس هستش

شعری رو که خیلی دوسش دارم تقدیم می کنم  به کسی که همیشه بهترین بوده و هست

واقعا دوست دارم آرزو

امیدوارم که همیشه موفق باشی و به هر چی که میخوای برسی


لينك | نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 20:24 توسط مهدیس|
شب رویاهایم !!

شب سردی بود و من چشم به راه تو

به شوق دیدنت همه ی راه را دویده بودم

اشک شوق بر چشمانم جاری بود

و من هیچ کس را جز تو نمی دیدم

با گل های مریمی که دوست داشتی

به پیشوازت آمدم

همه ی آن گل ها را شاخه با شاخه

به یاد تو چیده بودم

به پیشوازت آمدم

قبل از سپیده ی صبح من آنجا به عشق تو

ایستاده بودم ..

تو آمدی اما انگار مرا ندیدی

به سویت آمدم اما رویت را از من برگرداندی

انگار خیلی های دیگر جز من آنجا بودند

و من همه ی آن شاخه های مریم را به عشق تو

 به پسربچه ای دادم که به چشماهایم خیره شده بود

انگار همه چیز حتی بغضم .. حتی سکوتم را از چشمانم می خواند !!

 

من هیچ کس را جز تو نمی دیدم !!

 


پی نوشت : دل نوشته های من

 


لينك | نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 20:1 توسط آرزو|
این روزها ..

این روزها پر از سکوتم 

 اما سکوتم پر از حرف است

حرفهایی که جز با زبان سکوت و نگاه نمیتوانم بگویم

اگر تمام کلمات دنیا راهم برایت بنویسم باز هم مرا نمیفهمی

چون ندیدی چشمهایم چقدر مات شده این روزها ...

 به روی گریه نمیآورم که شب است

چقدر حماقت میخواهد که آدمی نا امید شود

چه ساده بودم من ...

فکر میکردم آنقدر بزرگ شده ام که گریه را از یاد برده ام

فکر میکردم آنقدر سخت شده ام که

هیچ زمین خوردنی نمیتواند مرا بشکند

 فکر میکردم به هرچه حرف تلخ و نگاه نادرست

و طعنه ی تاریک آنقدر عادت کرده ام که

 میتوانم لبخندی از سر بی قیدی بزنم و در دل بگویم

 "این نیز بگذرد "

فکر میکردم احمقانه ترین کار دنیا

 انصراف دادن از ادامه ی راه زندگی است

فکر میکردم هیچ بن بستی نمیتواند مرا از ادامه ی راه منصرف کند

و هیچ گاه، هیچ گاه از ادامه دادن انصراف نخواهم داد

فکر میکردم اگر به بن بست بخورم از بیراهه میروم ...

اما میروم ...

فکر میکردم آنقدر قوی شده ام که کوله بارم را زمین نگذارم

 و اگر لازم شد کوله ی مسافر خسته ای را نیز بر دوش گیرم

فکر میکردم خدایی دارم که همین نزدیکیست ...

آنقدر نزدیک که حرفهای دلم را نیز میشنود

فکر میکردم خدایی دارم که هیچ گاه ،هیچ گاه با من قهر نمیکند

فکر میکردم خدایی دارم که اگر برایش گریه کنم دلش میگیرد

فهمیدم آنقدر دلم کودک است که

میتوانم یک شبِ سیاه را تا صبح گریه کنم 

 فهمیدم یک نفر هست که نگاه نادرست و طعنه ی تلخش

 مرا میشکند ...

مرا به راحتی شیشه میشکند ،خرد میکند

فهمیدم یک شبه آنقدر کودک شدم که با هر حرف نادرستی

بغض میکنم و روزها شکسته میمانم

فهمیدم خدایم آنقدر دور است که نمی بینمش 

 فهمیدم اگر دریا دریا اشک بر دامنش بریزم

 حتی گرمی دستانش را بر روی سرم حس نمیکنم

فهمیدم انصراف از ادامه ی زندگی

 احمقانه ترین کار دنیا نیست ...

من هم ممکن است از ادامه انصراف دهم

فهمیدم گاهی تنها یک راه پیش رو داری و اگر به بن بست برسی

هیچ بیراهه ای نمیتواند تو را به مقصد برساند

 فهمیدم گاهی ترس از بیراهه ها و هر آنچه که نمیتواند خوب باشد

قدرت رفتن را ...قدرت ادامه دادن را میگیرد

فهمیدم زودتر از حد انتظارم خسته میشوم ...

آنقدر خسته که زانوانم خم میشود و به زمین میخورم

شبی آرزو کردم همه چیز تمام شود  به هر قیمتی...میفهمی؟

هرقیمتی ...

اما انصراف هم جسارت میخواست که من نداشتم ...

پس ماندم و تنها آرزو کردم که شب بخوابم و صبح زود ...

خیلی حرفها تا لبه ی پرتگاه ذهنم آمدند

و چند قدم مانده تا لبه دوباره آرام آرام برگشتند بی آنکه سقوط کنند

 همانجا ماند و وقتی لایه ای از غبار زمان رویشان نشست

وکمی کدر شدند رفتند که فراموش شوند …

یا چه میدانم شاید رفتند گوشه ای نشستند

تا روزی دیگر غبارشان را پس بزنم و خوب بهشان فکر کنم

 و سکوت جای همه شان را گرفت

اصلا چه ربطی میان نوشتن های من و بودن های تو هست

 که از نبودنت مینویسم ؟

وقتی دستانت در حسرت دستانیست که

فاصله اش تا تو سه نقطه است

از همیشه تنها تری

 میدانی نوش دارو بعد مرگ سهراب یعنی چه؟

یعنی دل میگیرد و تو نیستی ...

یعنی دل من پر از حرف است

 و حرفها آنقدر همانجا میمانند که در من حل میشوند ...

یعنی صدای تو که می آید تنها حال غریبه ای را میپرسم

که آن طرف خط نشسته ونمیداند

 این طرف همه ی لبخند ها زورکی است ...

یعنی صدای بوق تلفن میگوید کسی آن طرف خط نیست

 و من تازه بیاد می آورم چقدر حرف در پستوی دلم بود

نه ! نترس چیزی از این گلایه ها را نخواهی شنید

 که مبادا خاطر این روزهایت آشفته شود ...

قصد رفتن هم ندارم ...

از فرار خسته ام بگذار هرکه میخواهد بیاید

هر که میخواهد برود ...

وهیچگاه نفهمد چشمی تر شد

خودم بریده بودم ...

خودم دوخته بودم

 و حالا ذره ذره میشکافم آن پیراهن آبی را

 که به رنگ رویا دوخته بودم و به تن باور هایم کرده بودم ...

سرد است ...

ذهن من، قلب تو ...

 نه اینکه شکسته باشم ..نه!

 اما عریانم ...

و عجیب میلرزم !

راه میروم و فکر میکنم ...

فکر میکنم و شخم میزنم زمین مرده ی ذهنم را ...

تکه تکه های دیروز را از زیر خروارها خاطره بیرون میکشم ...

 هرچقدر این کتاب را زیر و رو کنم

داستان دیگری از لابلای کلماتش بیرون نخواهد ریخت

باورش میکنم!

باید فصلی نو را شروع کنم ...

اما نمیتوانم

نبودن هایت را هم نشمردم …

دارد حکایت دل و دیده باورم میشود

کجای این روزهای پر از سکوتی؟

 چه میکنی؟

 نشسته ای و به چشمهایی که بیقرارت کرد فکر میکنی

 یا همان باریکه راهی را که

از دلت به دلم کشیده بودی را هم بسته ای ؟


نمیدانم چرا از همه نامحرم ترشده ای!

 میدانی …

نشسته ام و به اینجا فکر میکنم…

به اینجایی که آدم تنهاست یا شاید به آدمی که اینجا تنهاست

" اگر آدم باشد "

همه میگویند تنهایی ام از جنس تنهایی آدم نیست

" من از دل سپردگان هیچ مکتبی نیستم ...

و خوب میدانم این آدم را ویران میکند

جایی دارم که نمیدانم کجاست

آنجا که نه گنبد طلا دارد و نه چاه و نه ضریح چیزی در درونم ...

 خدایی را صدا زدم که خودم میشناسمش

 نه خدایی که بین صفحات کتاب میگذارند

 و از عذابش مینویسند

روزهای دلتنگ و کش داریست ...

میتوانم لحظه لحظه ی بودنم را در نبودنهای طولانیت تباه کنم ...

میدانم ..میدانم ...دست دلم رو شده ...

اما سخت است به باختن اعتراف کنم ...

باور کن نگاه کردن به چشمهای شکسته ی بازنده سخت است

چه برسد به این که آن بازنده خودت باشی و دیوارها همه آینه!

فکرم این روزها به هرجا میرود ...

به هرجا که تو در آن نباشی میرود!

نگاهم نیز این روزها مانند فکرم هرزه شده ...

به هرچشمی زل میزند...

 اما نه برای پیداکردن تو ...

برای گم کردن تو ...

اما میدانم، تلاش بیهوده ایست

من حساب و کتاب نمیدانم

نمیخواهم نبودن هایت را بشمارم ...

تنها میخواهم بگذرند و من نفهمم ...

و آنقدر گمت کنم که تا خودت نخواهی هیچگاه پیدایت نکنم

اما مگر میشود با این همه ردپا گمت کرد؟

نگاهت چه رنج عظیمی است وقتی به یادم می آورد

 که چه چیزهای فراوانی را هنوز به تو نگفته ام...

گاهی با سی و دو حرف و حتی فریادی که تا عرش میرود

کسی حرفت را نمیفهمد

 اصلا نمیشنود و گاهی...

چه ساده بودم من ...

این روزها پر از سکوتم 

 اما سکوتم پر از حرف است

حرفهایی که جز با زبان سکوت و نگاه نمیتوانم بگویم

 روزهای دلتنگ و کش داریست ...

بهتره بگم شبهای دلتنگی  و شبهای خط خطی!

خدایا کمکم کن ..!!

پی نوشت : متاسفانه نمی دونم نویسنده ی این متن کیه ؟!

 


لينك | نوشته شده در چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 17:16 توسط آرزو|
شروعی تلخ و پایانی شیرین
سلام مهدیسم . سلام عشقم . سلام همه ی وجودم. مهدیس اینو من روز یک مهر نوشتم برات ولی

نخوندمش برات !!!!!! حالا بخونش.

مهدیس منم هنوز همون آرزو هستم که بودم. باور کن مهدیس. تورو خدا باورم کن.

مهدیس من هنوزم به تو نیاز دارم من عاشقتم مهدیس می فهمی ؟! می دونی چیه مهدیس ؟ من

خیلی بیشتر از تو داغون شدم .. من داغون شدم مهدیس .. باورم کن !!!!!!! مهدیس هنوزم دوست دارم

و دوستت خواهم داشت تا ابد.

 

 

شروعی تلخ و پایانی شیرین

 

آه .. آه

 

اگر این کلمه نبود چه می کردم ؟؟؟

 

این تنها کلمه ی من در روز

 

آغازین سال تحصیلی بود

 

آه .. آه .. آه .. آه .. !!!

 

ای کاش کنارم بودی

 

و اجازه نمی دادی

 

از تنهایی رنج ببرم

 

همه ی بچه ها با هم

 

دست در دست هم

 

شاد و خندان و پر انرژی

 

گویی دنیا برایشان بسیار رنگی بود

 

رنگی تر از صفحه ی سیاه و سفیدی که در ذهن من بود

 

من هم عاجز از هر حرکتی حتی یک لبخند کوچک

 

به خنده هاشان خیره شدم

 

و به یاد آوردم روزی را که با هم

 

دست در دست هم

 

می خندیدیم

 

گویی دنیا در دستان ما بود

 

دنیای ما هزار و یک رنگ داشت

 

رنگ هایی که ما خود ساخته بودیم

 

ای کاش برای یک بار هم که شده

 

دستت را در دستانم احساس می کردم

 

و دوباره می خندیدم

 

با اشک .. با بغض

 

می خندیدم .. می خندیدم

 

خنده ای که در ابتدا یک خنده است ولی

 

بعد به یک بغض کوچک غرق در اشک ..

 

خنده ای که در آغوش پرمهرت مرا غرق اشک می کرد

 

نمی دانم چرا گاهی طوری به من نگاه می کردند

 

که گویی بغضم در چشمانم جمع شده بود

 

آیا کسی احساس کرد بغض مرا ؟

 

آیا کسی دید ناراحتی مرا ؟

 

من نگاه آنها را نمی خواستم

 

من تو را می خواستم

 

من دستان تو را می خواستم

 

من آغوش تو را می خواستم

 

من آنها را نمی خواستم

 

حتی لبخند خشک و تلخ آنها را هم نمی خواستم

 

من لبخند پر مهر تو را می خواستم

 

مهدیسم من تو را می خواستم

 

تقدیر چنین نوشت

 

می دانم این را باور نداری

 

می دانم

 

می دانم .. پس دوباره تکرارش نمی کنم

 

من تو را دوست دارم

 

حتی اگر تقدیر .. سرنوشت .. من .. یا هرکس

 

دیگر چنین کرد

 

باز هم دوستت دارم

 

مهم با هم بودن نیست

 

مهم در فکر هم بودن است

 

چرا دروغ بگویم

 

من این چنین فکر نمی کنم

 

با هم بودن مهم است

 

شاید مهمتر از در یاد هم بودن

 

روزهایی خواهد آمد

 

که ما بیشتر نبود همدیگر را احساس خواهیم کرد..

 

اما چه می شود کرد ؟؟

 

اکنون دیگر فقط یک جمله به ذهنم می رسد :

 

دوستت دارم و باز هم دوستت دارم .


لينك | نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387ساعت 13:34 توسط آرزو|
سلام ما برگشتیم !!
سلام سلام .. صد تا سلام ما برگشتیم !!!!!!!! هوررررررررا ..

کلی حرف برای گفتن داریم ولی فعلا با یه شعر شروع می کنیم!!

................................................................

 

دلت تنگ است

 

 میدانم ،