تبليغاتX
آرزوی آرزوها

آرزوی آرزوها

می خوانمت ..

مثل همیشه ..

همه جا ..

داستان ما دیگر عوض شده ..

تو در اوج داستان و من گرفتار قفس ..

نمی دانم تو روح منی یا من روح تو !

نمی دانم تو در من شکل می گیری یا من در تو ..

نمی دانم تو یا من !

هرچه که باشد زندگی من است و روح من گرفتار قفس !

قفسی سوخته که دیگر نمی تواند چیزی را اسیر خود کند

و من در شگفت روح گرفتارم !

شاید روزی قفسی نو بیابم و قصد سفر کنم ..

اما هرگز روحم را آزاد نمی کنم ..

آزادی روح به معنای مرگ است ..

و من وحشت زده از مرگ ..

و شاید مرگ وحشت زده از من !

و شاید هزاران شاید دیگر ..

می خواهم این بار معجزه کنم ..

می خواهم پرواز کنم ولی بدون روح ..


می خواهم به اوج برسم ..



+نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت19:40توسط آرزو | |

 

خورشید در باور آدمک برفی

نگنجید ...

آدمک را آب کرد.

آدمک آب شد . لرزید

در خیال جاودانه بودن می زیست

بی خبر از عمر سه ماهه ی خود!

بی خبر از فردایی که برایش تیغ بسته

بی خبر از جاودانگی اش در دل یک عاشق

آدمک آب شد. لرزید

آدمک جاری شد...آدمک روانه گشت

روان تا به خاک پای آن بوته ی کوچک آقاقی

آدمک جاویدان ماند

در خاطر آن درخت اقاقی

آدمک آب شد . لرزید تا به پای آن

تک درخت اقاقی...


پ.ن :

دارم به دیروز فکر می کنم ! چرا یه هو اومدی پیشم نشستی ؟!

چرا یه هو شروع کردی از خودت گفتی ..

از اتفاقای زندگیت !

از من کمک خواستی !

چرا از من ؟!

من که ---- عالی نبود .. ولی تا اونجا که تونستم کمکت کردم !

قول دادم امروز واست جزوه بیارم ..

من منتظرت بودم ..

نیومدی !

یعنی چی شد که نیومدی ؟

نکنه دعوات کردن ؟!

می دونم تا آخر عمرت راهت به این وبلاگ نمی افته ..

واسه همینه دارم راحت واست می نویسم !

ای کاش می تونستم بیشتر کمکت کنم !

یعنی دیروز وقت افطار به یاد منم بودی ؟!

امیدوارم همونی بشی که آرزوشو داری ..

ای کاش کسایی که پیشت هستن بذارن بخونی ..

ای کاش داداشات بذارن شبا هم درس بخونی !

کاش خواهرات همیشه این همه دوست داشته باشن که دیروز خودت بهم گفتی ..

همه ترسم از این بود که نکنه من دیروز حالم خوب نبوده و توهم زدم ؟!

تا اینکه امروز دوستتو دیدم و آخر سر جزوه رو دادم به اون !

چقدر عجیب می نویسم نه ؟!

آخه چطور می تونم راجع به یه آدم عجیب بنویسم طوری که نوشته هام عجیب نباشه ؟!

هنوز درک نکردم چرا دیروز تو گوشم گفتی به خواهرام بگو ما خیلی وقته با هم دوستیم !

هنوز درک نکردم چرا وقتی بهم گفتی " می شه ما دوستای هم باشیم" چشات پر اشک شد !

دلم می خواست اون لحظه اون اشکها محو بشن و به یه لبخند تبدیل بشن ..

دلم می خواست بهترین جمله رو بگم .. گفتم :

" مگه نیستیم ؟ "

اشک تو چشات چند برابر شد و گفتی :

" ممنون که گفتی مگه نیستیم ! من خیلی خوشحال شدم "

هنوز نمی فهمم ...

همه چی واسم گنگه !

اصلا چرا ۲ سال بیمارستان بستری بودی ؟

مگه تو بخش روانی بستری بودی که گفتی :

" انگشتمو می بینی خون اومده ؟ یه دختره تو بیمارستان گاز گرفت ..

بعد اومدن و بستنش به تخت !"

یعنی تو پیش اونا ۲ سال بستری بودی ؟؟؟؟؟؟!!!!!!

چقدر وحشتناکه ... تصورشم سخته !

اصلا دیشب داشتم می ترسیدم ازت .. نکنه کلا حالت خوب نبود حتی دیروز که پیشم بودی ؟

وقتی ازم پرسیدی : " می شه کمکم کنی تا ابد  " دوست داشتم معنی این حرفتو بدونم ..

یه هو اومدی و یه هو رفتی ..

امروزم که نیومدی جزوه رو بگیری !!!!!!!!

دیروز کلی تو از من تشکر کردی حالا من باید بگم :

ممنون که گفتی وقت افطار واسم دعا می کنی ..

+نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت13:43توسط آرزو | |

دیدن‌ات گرچه شادی‌آمیز است

ولی از غصه نیز لبریز است

در من این حالتِ دوگانه ز تو

التقاء بهار و پاییز است

شادیِ دیدن‌ات ندیده، دلم

با غم رفتن‌ات گلاویز است

هرچه زیباتر است آمدن‌ات،

رفتن‌ات بیش‌تر غم‌انگیز است.

+نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت22:52توسط آرزو | |